امروز سه شنبه۳۰ آبان ماه ۱۳۹۶ ساعت ۰۶:۱۰:۲۹

شناسه خبر: 4714
منتشر شده در تاریخ: ۲۹ تیر ,۱۳۹۶
ساعت: ۱:۰۰ ق.ظ
گروه: یادداشت

از همان دوران کودکی، وقتی تازه در مدرسه با حروف الفبا آشنا میشدم و از همان زمانیکه در سالهای آغازین دوره ابتدایی، در درسی با عنوان ” جمله بندی”، یاد میگرفتم که با ترکیبِ کلمات، جمله بسازم؛ علاقه بسیار زیادی به خواندن و نوشتن داشتم. با اینکه از همان روزهاعاشق درسهای ” تاریخ” و “ادبیات […]

از همان دوران کودکی، وقتی تازه در مدرسه با حروف الفبا آشنا میشدم و از همان زمانیکه در سالهای آغازین دوره ابتدایی، در درسی با عنوان ” جمله بندی”، یاد میگرفتم که با ترکیبِ کلمات، جمله بسازم؛ علاقه بسیار زیادی به خواندن و نوشتن داشتم. با اینکه از همان روزهاعاشق درسهای ” تاریخ” و “ادبیات فارسی” هم بودم، ولی یادم می آید که محبوبترین و دوست داشتنی ترین ساعات مدرسه برای من؛ “زنگ انشاء” بود. میدانستم زنگهای انشاء، فرصت مناسبی هست که حرفایی که ته دلم بود و به آنها فکر میکردم را بزنم و مهمتر اینکه کسانی بودند که آن حرفها را گوش بدهند و در موردش اظهار نظر کنند…
اولین سالی که “درس انشاء” وارد فهرست درسهایمان شد سال سوم ابتدایی بود…

معلمی داشتیم بسیار دوست داشتنی که معلم کلاس سوم ما بود به اسم آقای نادر آخوندزاده.که متأسفانه چندین سال قبل و در عین جوانی در اثر بیماری دار فانی را وداع گفت.(خدا رحمتش کند)

اینکه انشا نوشتن را دوست داشتم دو علت داشت.یکی اینکه معلم ما همیشه بعد از خواندن انشاهایم سخت تشویقم می کرد و دیگری ماجرایی که هر وقت یادم می افتد صحنه ای زیبا در جلوی چشمانم مجسم می شود و فاتحه ای نثار روح بلند مرحوم آخوندزاده می کنم.

موضوعات انشای آن سالها خیلی ساده و ابتدایی بودند : « فواید گوسفند را بنویسید!» یا « فصل بهار را تعریف کنید»… یادم می آید یکروز ایشان موضوع انشایی گفته بودند با الهام از همان فواید گوسفند! … موضوع این بود:« فواید بال را برای پرندگان بنویسید»… یکی از همکلاسیهایم که بچه صاف و ساده ای بود و زبان فارسی راخوب نمیتوانست صحبت بکند، نوشته بود:« بال چیز مفیدی است. خیلی هم خوشمزه است . پدرم می گوید آن را در بازار می فروشند ولی من تابحال آن را ندیده ام ولی دوشاب زیاد دیده و خورده ام.بال فواید زیادی برای انسانها دارد. پس حتماً برای پرندگان هم فایده هایی دارد…». طفلک فکر میکرد منظور از ” بال” همون ” عسل هست” ( آخه در زبان ترکی به عسل میگویند: “بال”)… یادم نمیرود که این موضوع چقدر باعث خنده و تفریح همه ما و از جمله، آقامعلم مان شده بود…

در روزهای نبود گاز خانگی و با گالن های بیست لیتری نفت تهیه کردن،در حالی که برفها هم حال و روز مارا خوب درک نمی کردند و مدام میهمان کوچه های خاکی روستا می شدند.برای پدری فقیر با چند سر عائله و در عین حال از جنس مهربانی،تهیه لباس و کفش واقعا” سخت بود.

در روزی که با کفش پاره و سوراخ شده در سر کلاس انشایی خواندم ،به ناگاه چهره افروخته معلمم را مشاهده کردم که علیرغم ناراحتیش از ته دلش سیگنالهای محبت و ترحم برایم می فرستاد و گفت:فلانی آخر زنگ بیا دفتر مدرسه.

دلم ریخت که خدایا چه گناه بزرگی از من سرزده است ولی هرچه بود به خاطر درس نبود آخه شاگرد اول کلاس بودم.

وقتی وارد دفتر مدرسه شدم معلمم ازم پرسید: فلانی،شماره کفشهایت چنده؟ و این من بودم که جوابی نداشتم.لذا خودش یک نگاهی به پاهایم انداخت و از دفتر خارج شدم.

فردای آن روز معلمم که بی شک فرشته ای در قالب انسان بود در دفتر مدرسه با دستهای مهربانش کفشهای سوراخ و کهنه ام را از پایم در آورد و چکمه نو را که برایم خریده بود پایم کرد.

و از آن روز هست که هرجا یاد و نامی از نادر آخوندزاده می بینم بی اختیار فاتحه ای نثار روح والایش می کنم. اما حالا باز هم برگشته ام به آن روزهای عشقِ نوشتن!…

… از اینکه نوشته هایم رامیخوانید ممنونم و ازاین بابت به شما مدیونم… شاید اگر روزی برسد که هیچکس، دیگـــــر نوشتــــه هایم را نخواند ، مریض و افسرده بشوم…

خیلی حرف زدم نه؟… شاید هم این پست، خیلی خودخواهانه از آب در آمده؟ اگه اینطور هست این بار را به من ببخشید…

اخبار مرتبط :